سکوت تکرار این روزهاست ....مشق هر روز من .. تو

بیراهه  رفتی ،برده گام، رهگذر راهی از من تا بی انجام، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر!

در باغ نا تمام تو، ای کودک !شاخسار زمردتنها نبود، برزمینه هولی میدرخشید .

در دامنه لالایی، به چشمه وحشت می رفتی ،بازوانت دوساحل ناهمرنگ شمشیر ونوازش بود .

فریب را خندیده ای ،نه لبخند را ،ناشناسی را زیسته ای، نه زیست را.

وآن روز، و آن لحظه، ازخود گریختی، سربه بیابان یک درخت نهادی ،به بالش یک وهم .

درپی چه بودی، آ ن هنگام ،در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ،درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن .

ورطه عطررابر گل گستردی ،گل را شب کردی، در شب گل تنها ماندی ،گریستی .

همیشه بهارغم را آب دادی .

فریاد ریشه رادر سیاهی فضا روشن کردی، بر لبت شبیخون زدی، باغبان هول انگیز!

وچه ازاین گویاتر، خوشه شک پروردی .

وآن شب، آن تیره شب ،در زمین بستربذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفربود، پایان سفربود ،دری به فرود ، روزنه ای به اوج .

گریستی ،«من» بیخبر،برهر جهش درهرآمد ،هر رفت .

وای «من»، کودک تو،در شب صخره ها، از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار،ربوده راز گرفته نور .

وتو تنهاترین «من» بودی .

وتو نزدیکترین «من »بودی .

وتو رساترین« من »بودی، ای «من» سحر گاهی ،پنجره ای بر خیرگی دنیاها برانگیز !

سهراب سپهری

/ 0 نظر / 25 بازدید